یلدا........

  یلداتون مبارک ناز گلا ....

 اینم یه  متن نااااز در مورد داستان شب یلدا که چی می شه که بلند ترین شب سال می شه.

 قابل توجه  بی سوادا : مهر در این متن به معنی خورشید می باشد.......

 اینو معلم ادبیات سوم دبیرستانم خودش گفته بود........

                 

 

       یلدا...

ماه دلداده ی مهر است

هر یک سر به کارخود دارند

شب وقت کار ماه است

و روز زمان مهر است

ماه می خواهد که راه بر مهر بندد

و راز دل خود با او گوید

اما ماه همیشه در خواب می ماند و مهر بر می آید

و دگر ماه را در آن راهی نیست

ماه تدبیری می اندیشد

 ستاره ای اجیر می کند

تا او را بیدار کند

این همان ستاره ای است که اکنون نیز

 کنار ماه هنوز دیده می شود

ستاره موفق می شود و ماه را بیدار می کند

ماه راه را بر مهر می بندد

و راز دل خود را با او می گوید

آنها عشق پیشه می کنند

و وظیفه شان را فراموش می نمایند

مهر در این دلدادگی

بر آمدن را فراموش می کند

و تاریکی دیر می پاید

و این همان شب یلداست

از آن به بعد ماه و مهر

یک شب در سال یکدیگر را ملاقات می کنند

پس یلدا حدیث عشق نیز هست!!!

                       یلدامبارک

           

آیدا می خوام........

آیدا رفته خونه خالم باهاش ریاضی کار کنه وااااای چقد سخته نیستااااااااااا

۲ساعته که رفته دارم دق می کنم....

هی جا خالیشو نگاه می کنم کتاب زبان تاپ ناچش رو بالششه شلخته خانم بازم همه چیزو  ولو کرده

رفته.......

اااااااا الان که دارم اینور اونورو نگاه می کنم میبینم پالتوش رو صندلی ولوِ!!!!

ینی کاپشن برده؟ یوقت سردش نشــــــــــــــــــــه

یه ساعت پیش که تازه از مدرسه اومده بود داشتم نسکافه می خوردم هی گفت یه قلپ بده گفتم برو خودت درس کن ....  گفت یه ساعت دیگه که رفتم دلت واسم تنگ میشه پشیمون میشیـــــــــا....

منم غد بازی در آوردم گفتم نه تازه یه نفس راحتم می کشم !!!!

حالا مث ...... پشیمونم

من دلم آیدا میخواد..........

ینی شب باید  تنها تو اتاق بخوابم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عکساااااا....

امشب شب عاشوراس توخدااااااا واسم دعا کنین........ یه عالمه هاااااا منم واستون می دعام

دوس جونااا.......

راسی رفتیدم از کتونیاا عکسیدم.......

صب رفتم بیرون یه خوده کثیف شد...

دیروز بنداشو جابه جا کردیم........

اگه گفتین کدومشون ماله منه کدوم آیدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ادامه نوشته

کتونی شوریه من و خواهری......

با آیدا می خواستیم کتونی هامون و بشوریم رفتیم نشستیم تو حموم بنداشو که در آوردیم دیدیم اَی پدر خیلی کثیفه سخته.... من و خواهری جونه گرام تصمیمیدیم بندازیمشون تو ماشین....

مامی هم هی شرو کرد غر زدن اما ما اینداختیمشون تو ماشین و تاید و ریختیم و با هزار بد بختی روشنیدیم....... هرچی از مامیم میپرسیدم رو چی بزارم رپید،هند واش..... و اینا مامم گفت هر قلطی میخواین بکنین.........

آخر ماشین و روشنیدم با۲ جف کتونی خشل.... هی ماشین میچرخید این کتونیا تالاپ تالاپ صدا میداد....

رفتم نشستم زیر اپن آیدرصداکردم.... ترسیدیم داغون شه مامیم .... بده!!!

آیدا گفت خاموش کنیم خودمون بشوریم سنگین تریم حالا خاموشیدیمااااااااا موندیم با اون همه آب در ماشینو چطور باز کنیم؟؟؟؟!!!

نه این که ما انقده کار میکنیم همیشه لباسارو خودمون میندازیم تو ماشــــــــــــــــــــــــــــین...

رفتم یه تشت قرمز پیدا کردم با یه پارچه ی بزرگ به آیدا گفتم من درو باز میکنم تشتو میگیرم زیرش تو کفشارو زود در ار!!!!
در ماشینو باز کردم آیدا یه لنگه کفش خودشو در اورد یه لنگه واسه منو آبام اصن تو تشت نریخت همه رو زمینه آشپزخونه ولو شد.........!!!!

زودی با آیدا صندلیارو کشیدیم کنار فرشو جم کردیم چه افتضایی شده بود برگشتم دیدم مامم داره با اخم چپ چپ نگامون می کنه منم خودم و زدم به مظلومیت و پروپرو گفتم آشپزخونه چقد کثیف بود الان طی میکشم!!!!!
با هزارو ۲۰۰ بدبختی کفشارو در اوردیم بردیم هلک هلک تو هموم شستیمشون...... الانم گذاشتیم جلو شومینه خش شه........

فیلم گرفتیم اما دیه عکس نگرفتیم.......

من یه سطل گذاشتم تو حموم زیرم نشستم عین این کولیاااااااا آیدا رف گوشیمو بیاره فیلم بگیره ازم تا اومد شرو کنه به فیلم گرفتن سطله از زیرم سر خورد با.... خوردم زمین......

عجب صحنه اکشنی بود رو زمین خیسه حموم ولو شده بودیم میخندیدیم....... شانس آوردم هنوز فیلم نگرفته بود وگرنه این آیدا با فیلمه هاااااااا تا چند سال  سوژه فامیلو خاص و آشنا و در و همسایه و بقاله سر کوچه می کردم........

 

+نبودی نوشت:درگیره یونی ام کمتر میام........

 

تولد آرتایی جون....

این پست واسه آرتایی جووونه..........!!!!!!!! 

آرتایی جونم تولدت مبارک......

بیا یه ماج دنده کنمت.........

 

                                           

تولدت مبارک

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک

میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی

با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن

همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس

واسه تولد تو باید دنیا رو اورد

ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد

اینا یه یادگاری توی خاطره هاته

ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد

تولدت عزیزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز

 

برین لینکدونی آرتایی.... این پست واسه اونه.......

دوستاـــ ـــ ــ ـــ ـــی خـــــ ـــــ ــــ ـــوب مــ ــ ــن!!!

نشسته بودم تو حال و داشتم خوش نشین ها رو میدیدم آیدا (خواهر 16 سالم) داشت دفتر عقاید دوستشو مینوشت گفت یه جمله ی قشنگ بگو.... گفتم دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست نوعی اسراف در محبت است!!!!

به یه ماه نمی کشه که این جمله رو تو یه سایت خوندم اما تمام دفترام پر شده ازش!!!

واسه اینکه قشنگ معنی شو درک میکنم و می فهممش.....

شاید اگه 2سال پیش این جمله رو میدیدم بی تفاوت ازش میگذشتم چون اون موقع درکش نمی کردم.....

مدرسم هم راهنمایی داشت هم دبیرستان ینی من و دوستام همه باهم بزرگ شدیم همه با هم به بلوغه فکری رسیدیم......

باهم یاد گرفتیم که به قول خودمون خراب رفیق باشیم ، از همه چی بزنیم واسه دوست، نامردی تو کارمون نباشه....

تو اون 5،6 سال تو مدرسه هوای همو داشتیم اگه یکی واسه امتحان نخونده بود همه به فکرش بودن و هر جور بود تمام سوالارو بهش می گفتن.....

اگه یه چیزی می گفتیم یا کاری می کردیم که ناظم میومد سرمون و می خواست بدونه کاره کی بوده کسی لام تا کام حرف نمیزد تا آخر از انضباط هممون کم میشد.........

اگه از دوستام می پرسیدم کدوم مدل مو بهم میاد از ته دل اونی که واقعا بهم میومد و میگفتن، اگه ناراحت بودم همهشون ناراحت میشدن و اگرم خوشحال همه خوشحال بودن باهام.........

تا 2 سال پیش تصورم از دوست همین بود سنگ صبور ،مهربون ، بی ریا.... هنوزم هست اما فقط تو همون دوستام خلاصه میشه!!!!

وقتی یاد این دوستام می افتم ناخداگاه یه لبخند میزنم و ذهنم پر از خاطراته شیرین و قشنگ میشه....

فک میکردم همه دوستیا مثل دوستیه ماس اما 2سال پیش وارد یه دنیایه جدید شدم با کسی دوست شدم که تصورش و دنیای دوستیش درس مقابل تصور و دنیای ما بود......

از همون اول همه چیز با دروغ شروع شد و کم کمم رو شدن دروغاش اما نمی دونم ندیدم یا نخواستم ببینم......

وارد یه اکیپ جدید شدم .... من مثل همیشه بودم مث وقتایی که با دوستای خودم بودم صادق و خاکی..... اما اونا جمعشون اینجوری نبود..... واسه هم میزدن به هم دروغ می گفتن دوست نداشتن اون یکی از خودش بالا تر باشه نسبت به هم حسادت داشتن و این چیزا واسم خیلی عجیب بود... چیزای تازه میدیدم وقتی تو خونه بودم کلی فکر میکردم راجبشون ، با دوستام مقایسشون می کردم اما اونا واقعا یه جور دیگه بودن جالب اینجا بود که هیچ کدومشون تو زندگی دوست خوب ندیده بودن و حرفام واسشون مسخره بود.....

2نفرشون که با هم قهر می کردن بقیه به جای تلاش واسه آشتی دادنشون هیچ کار نمی کردن هیچ خوشحالم بودن که اینا با هم قهرن!!!!

به من می گفت با فلانی قهره و منم باهاش حرف نزنم عین این بچه ها در صورتی که می فهمیدم با هم دوستن و واسه این که من رابطمو با اون یکی کم کنم گفته!!!!

باورتون میشه من تو چنین جمی بودم.......

یه روز واسم تعریف کرد امروز فلانی اومد در خونمون من و ببینه حوصلشو نداشتم به مامانم گفتم بگو نیست!!!!! آدم واسه چی باید با دوستش اینطور باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی با این اکیپ بودم خیلی از دوستای خودم فاصله گرفته بودم البته ناخواسته اونام دلخور بودن و هرروز یه اس میدادن که نمیدونم دوچرخه ی دوستیمون افتاده تو سر بالایی و تو رکاب نمیزنی و این چیزا........

تا یه ماه پیش که اون جمله رو تو یه سایت خوندم به خودم اومدم... به خودم گفتم دارم واسه کی مایه میزارم واسه کسی که سر تا پا دروغه و نمیشه به عنوانه یه دوست بهش تکیه کرد.....

خودم و کشیدم کنار برگشتم تو اکیپ قبلی با یه تجربه ی تلخ اما خوب و آموزنده که بفهمم تو این دنیا همه آدما و دوستا خوب نیستن....

یاد گرفتم با همه صمیمی نشم........

منی که هرجا میرفتم باهمه زود صمیمی میشدم حالا تو یونی 1 دوست بیشتر ندارم با همه جورم اما دیگه صمیمی نمیشم.....

حالا اینجا به تمام دوستای خوبم میگم که دوسشون دارم و میدونم هیچکس مث اونا انقدر به فکرم نیست......

شیما جون که یه سنگ صبوره واسم و حرفاش به آدم آرامش و اعتماد به نفس میده

نرگس که شاید جدیدا کم میبینیمش اما خوبیاش تو مدرسه یادم نرفته

فرشته ی خل و چل که همه مون با وجودش تو بدترین شرایط شاد شادیم

راحله و روناک که مث پت و متن و خیلی مهربون و خراب رفیقن

مهسا که شاید بگن اخلاق نداره اما تو دلش هیچی نیست

بهناز جونم که جدیدا به خاطر فوت برادرزادش که همسنش بود خیلی داغونه (اسم برادرزادش شادی بود دعا کنین خدا شادی و به زندگیش برگردونه که خیلی غمگینه این روزا)

سپیده ک با همه غدیاش واسه من مث یه خاهر مهربونه

الناز،سحر،پونه،الهام،مینا..........

و همه دوستای خوبه خوبه دیگم.........

چندتا عکس دوران مدسمون و گذاشتم تو ادامه مطلب....

ادامه نوشته

کوچولو اَکی های پگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!!

 

سلام جیگول میگولیا خوفین؟؟؟

امروز هوسیدم یه خوده از نی نیام بنویسم نی نیه نی نی ام که نه یه خوده و نصفی دُنده تر....

آخه خیلی شر و تخس بودم همه از دستم عاصی بودن بس که شیطونی می کردم دیواره راست و میرفتم بالا، مخصوصا وقتایی که با پسرخالم علیرضا جفت می شدیم....

یادش به خیر یه بار یه بچه گربه بردیم خونه مامان بزرگم 2مین گذاشتیمش زمین دیدیم دوئید تو پذیرایی رفت زیر مبلا حالا مامان بزرگمم حساس هی داد و بیداد میکرد که بگیرینش زندگیم به گند کشیده شد بابابزرگمم دنباله گربه هه بود... بعدم یه تنبیه خُشجیلو مُشجیل کردنمون....

یه بارم بابابزرگم نرده بوم گذاشته بود کناره دیواره حیاط تا بیاد لامپ بالای در و عوض کنه منو علی ام که هردفه منتظره یه چز بودیم تا ازش سوژه بسازیم یه سطل آب پر کدیم رفتیم بالا دیوار می خواستیم بریزیم رو سر یکی از دوستای علی که باهاش لج بودیم منتظر بودیم بیاد از خونه بیرون تا صداش کنیم و آب و بریزیم رو سرش که دیدیم بابابزرگم داره میاد مام هول شدیم آبو خالی کردیم که بیام پایین دیدیم داد و فریاد یه پیره مرده در اومد آب خالی شده بود روش پیره مرده در زد بابابزرگم کلی ازش معذرت خواهی کرد من و علی ام جیم فنگ شدیم رفتیم تو کمد دیواری قایم شدیم ولی چه فایده آخرش تپل تنبیه شدیم.....

علی 2تا تیرکمون درس کرده بود یواشکی میرفتیم اتاق مامان بزرگم که پنجرش رو به باغچه بود گنجیشکارو نشونه می گرفتیم...

از تو باغچه خار گل رز و می کندیم علی مگس می گرفت خارو می کردیم تو مگسه!!!!!

یا ازین مگس گاویا می گرفتیم به پاش نخ وصل می کردیم بد ولش می کردیم می شد مته بادبادک کوشولو....

یا با نایلون مارمولک می گرفتیم ....

یه بارم 2تا مگس اینداختیم تو قوطی کبریت بد چند روز شدن 3تا!!!!!!

خیلی وقتا با علی و دوستاش تو کوچه فوتبال بازی می کردیم یا کارت بازی از اون کارتا که روش عکس رونالد و اینا بودااااااا

یکم که بزرگتر شدیم 6،7 ساله خالم بهمون شطرنج یاد داد که سرمون گرم شه و شیطونیمون کمتر اما ما که یه جا بند نمی شدیم...

بد تو کوچه مامان بزرگم اینا یه کلوپ باز شد با علی میرفتیم اونجا شورش در کشتی بازی می کردیم....

یه روز مامانم اومد دنبالم و دید فقط من دختر مو بقیه همه پسر دیگه نذاشت بریم....

مام زدیم تو خط دوچرخه!!!

از صب تا شب دوچرخه بازی می کردیم علی بهم تک چرخ زدن و دور پلیسی زدنو اینا یاد میداد!!!! شبم دوچرخه هامون و میاوردیم تو حیاط مث بابا هامون که ماشینشونو میشستن ما دوچرخمونو برق مینداختیم واسه فرداش....

یه دخمل خاله دارم الناز، خواهر علی یه چون از ما سه سال بزرگتر بود اصن مارو نمی تحویلید مام حرصی می شدیمو نقشه می کشیدیم واسه اذیت کردنش.....

اینم متن یکی از نامه ها یا به قول من و علی نقشه هامون..... مامانم پیدا کرده بود نگه داشته تاریخم زده الان که می خونیم با علی کلی می خندیم النازم میگه شما چقدر نامرد و خبیث بودین....

متن نامه با همه غلط املائی هامون:العان ساعت هفتو پنج دیقه است اول ز همه لوله خودکار درست کنیم و گلوله مهره های منچ را در حال می گذاریم یک نخ قطعه ای و وقتی که الناز بخوابد قلقلکش بدهیم کتابهایش را قایم کنیم توی کمدش را بهم بزنیم و وسایلش را قایم کنیم کفشش را قایم کنیم وقتی که الناز خوابیده است آب را روی الناز بریزیم پتو را از الناز بکشیم پولهایش را برداریم و قایم کنیم

                                         امضا برای نقشه الناز پگاه

                                           علیرضا

مامیم تاریخ زده پایینش مهر 78 فکر کنم من اول بودم علی دوم دبستان...

اینم عکس نامه....

وای بیچاره الناز گریشو در میاوردیم.... آخه حرصمون می گرفت همش ادای خانومارو در میاورد..........

خلاصه واسه خودم پسری بودمااااااا.... کم کم بزرگ شدیم یه خوده شیطونی و کم کردیم اما هنوزم با علی باشیم شیطونی می کنیم....

چند شب پیش که خونه خالم بودیم من و علی تا 6 صب آندرگرند بازی می کردیم با کامش کلی خوشید بهمون.....

خو دیه دوس جون جونیام بوبوس بخل دومستون دارم هَـــــــــــــــــــوارتا...............

راسی اینام عکس نی نیای من و علی....

پگی کوشولو...

پگی تو روروک...

پگی کوشولوی لالا کرده....

علی کوچولو........

جدیدیای علی...

صدای منه هااااااا

سلام سلام دوس جونا خوفین؟؟؟

این صدا صدای خودمه....

تازشم متنشو خودم نوشتم.....

یه زمانی این متن و واسه mjmنوشتم... تو اوج بغض و اشک.....

یه دفتر دارم پر از متن و شعر که واسش نوشته بودم... چقدر خر بودماااا نه؟؟؟؟؟؟؟

حالا اونو بی خیال امروز صب کله سحر پاشدم برم باشگاه هوسیدم موهامو فر کنم...

یه عالمه طول کشید منم دیر رسیدم باشگاه... مربی جانمونم لطف کرد

 گفت ۵۰۰ تومن باید بدی ۵۰ تام درازنشست بری تا بزارم بری تو زمین....

۵۰۰ و دادم اما با کلی لوس کردن و اینا  دراز نشست نرفتم...

راسی اینم عکس منه مو فرفری....

موی فر من 

تو میمانی....

     

نه! تو میمانی...

نه اندوه و نه هیچ یک از این مردم آبادی!

به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت،

غصه هم خواهد رفت...

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند!

لحظه ها عریانند، به تن لحظه ی خود جامه اندوه مپوشان هرگز!!!

از جلـــــــــــــو نظام...!!!

-نُچ....

-له شدم بابا...

-اینا نچ نچ میکنن فک می کنن جامون از اونا بهتره!!!

-خانم برو اونورتر دارم خفه میشم...

-میبینی که جا نیست...

-حدقل هیکلتو ننداز رو من....

-چه خبرته خانم درست راه برو خاکیم کردی...

-مگه مترو ماله باباته که اینطوری نشستی... پاشو خاکی نشی....

-چیه حسودیت میشه نشستم!!!؟؟!!

-برو بابا..... رو زمین نشستنم حسودی داره...

ایستگاه صادقیه... مسافرین محترم ایستگاه پایانی میباشد....

+ نبودی نوشت: رفتم ۳روز پیش مامان بزرگم موندم تا یه کم کمکش کنم پاش بهتر شه ....

+امتحان نوشت: بازم با کمک بچه ها و کلی چک نویس ردوبدل کردن برگرو سیاهیدم....

آخه تا دیشب که از تهران بیام نمیدونستم امتحان دارم :دی

عنوان نوشت:داشتم از یونی میومدم از بقل مدرسه دبستانی ردیدم مدیره داشت داد میزد از جولو نظام

منم دلم خواس خوب......

 

+ اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است

 زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است

 تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است!

                                                                                    دکتر علی شریعتی